می گن ادم با آرزوهاش زنده ست ... من كه دیگه نمی تونم آرزویی داشته باشم ... دیگه حتی رویا بافی های خودمم كنار گذاشتم ... نسبت به همه حس تنفر دارم ... از آدمای دروغگو و پنهانكار بیزارم ... دیگه موندم بین دوراهی موندن و رفتن ... همیشه یه خستگی و بی حوصلگی روی دوشام سنگینی می كنه ... دیگه كسی رو ندارم كه مشوقم باشه تا بتونم این اوضاع بی سرو سامون رو درست كنم ... دیگه برای دوست داشتن آدما تردید دارم دیگه هیچ اعتمادی به كسی ندارم ... ایكاش آدما مسئولیت پذیر باشن وقتی به چیزی تعهد دارن در قبالش محكم و مسئول باشن ... ایكاش آدما یاد بگیرن وقتی قولی به كسی می دن بهش عمل كنن ... ایكاش یاد بگیرن كه احترام گذاشتن ارزش گذاشتن به طرف مقابله ... ایكاش یاد بگیرن تحقیر نكنن ... از ادمای خونسرد بیزارم ... خسته ام دلم یه .... واقعا نمی دونم ... نمی دونم !!!!!
برچسب:
نویسنده: میلاد محمدپور
برچسب:
نویسنده: میلاد محمدپور
سه شنبه 21 آذر سال 1396
ساعت 6:55 صبح
شنیدن خبر درگذشت پدربزرگ همسر محترم كه البته ساعت 2:30 دقیقه بامداد فوت شدن
ساعت 7:10 صبح
دایی مجید دایی حمید خاله و مادرشوهر و پدر شوهر و شوهر خاله همسرم حضور داشتن
گریه های سخت و سوزناك مادرشوهر و خاله و دایی های همسرم
دیدن پدر بزرگ برام یه حس خیلی خوبی داشت خیلی خوشحالم كه برای آخرین بار تونستم ببینمش چون همیشه حسرت این رو می خوردم كه چرا روز آخر نتونستم ببینمش . الان تنها چیزی كه از خدا می خوام اینكه بتونم به دیدن پسر عمه م كه الان تو كماست برم كه متاسفانه هنوز نتونستم برم و تنهایی ام برام مقدور نیست كه برم و همیشه ترس اینو دارم كه نتونم ببینمش ...
روزهای سختی بود چون هم مادرم بیمارستان بستری بودن هم مشغول مراسم های پدر بزرگ همسرم بودیم .
زندگی با همه سختیهاش می گذره ولی چه خوبه ما ادماها قبل از این كه كسی بمیره به فكرش باشیم نه اینكه تو اوج بیماری فقط بهشون برسیم و موقعی كه می میرن اشك بریزیم كه چرا خدا ازمون گرفتش چرا خدا تنهامون گذاشت دیگه فهمیدم اونی كه از بین ما رفته دیگه رفته نمی تونیم برش گردونیم ولی می تونیم پیش زنده هامون باشیم و نزاریم حسرتی به دلمون بمونه ... چون واقعا بعضی از بیماریها بخاطر كمبود محبت اولاده ...
برچسب:
نویسنده: میلاد محمدپور
عزیزم از شكایت های زنانه ام دلخور نشو !
من كه مثل تو بلد نیستم وقت ناراحتی خودم را با ماشین سرگرم كنم و شیشه های تمیزش را دوباره برق بیندازم و من نمی توانم خودم را با دیدن یك مسابقه فوتبال آرام كنم و طوری داد بزنم "گل " انگار هیچ كجای جهان هیچ اتفاقی نیفتاده !
من یك زنم ...
فقط می توان تمام اندوهم را یكجا جمع كنم ؛ و با تقسیمش كنم !
اما عزیزم تو از این شكایت های زنانه ناراحت نشو ...
چشمانت را ببند و فكر كن دارم برایت چند بیت شعر عاشقانه میخوانم ...!
برچسب:
نویسنده: میلاد محمدپور